خاطره زایمان سزارین من...
سلام به همه دوست جونیا سلام به دختر گلم
خیلی وقت بود که اینجا نیومدم دلم برای اینجا و دوستای گلم خیلی تنگیده
امروز اومدم خاطره زایمانم رو بنویسم
روز 29 مهر دکتر برام وقت سز گذاشته بود مه یاس خانم به پا بودن و من که ترس از زایمان طبیعی داشتم با خیال راحت شب قبلش رو سر کردم
شوهری هم تو راه بود و دقیقا ساعت 5 صبحش رسید یک ساعتی رو باهم بودیم و بعد راهی بیمارستان شدیم
یکم استرس داشتم اما نه ترس از زایمان فقط نگران سلامتی دخترم بودم شوهری کارهای پذیرش رو انجام داد و من بعد از یکی دو ساعت معطلی وارد بخش شدم و منتظر دکتر
ساعت 10.5 بود که پرستار گفت باید برای رفتن به اتاق عمل آماده بشی و برام آنژوکت و سوند وصل کرد و من راهی اتاق عمل شدم
رفتم تو اتاق انتظار و نیم ساعتی منتظر شدم نفر قبلی صدای گریه بچش میومد و من بیقرار تر میشدم
تو سکوت چهارده معصوم رو قسم میدادم که دخترمو سالم ببینم امام حسین رو به جون شش ماهه قسم دادم که بچم سالم باشه و در آخر دست به دامن باب الحوائج حضرت عباس شدم برا همه دعا کردم گرفتارا مریضا دوستان ...
ساعت 11 بود که یه نفر اومد و گفت پاشو بریم دم در اتاق عمل ازم پرسیدن بیحسی میخوای یا بیهوشی و من که بیتاب دیدن دخترم بودم گفتم بی حسی
دکتر بیهوشی گفت سرت رو کاملا خم کن و بعد درد آمپولش ... و بعد از چند دقیقه گفت دراز بکش و پاهام سنگین شد دکتر بیحسی مرد بود و کلی خجالت کشیدم بعد دکتر خودم لباسم رو زد بالا و پرده کشیدن جلوم و گفت راحت باش هیچ مردی تو اتاق نیست و بعد احساس سردی بتادین رو شکمم و بریده شدنش ...
جالب بود هیچ دردی نداشتم ولی کارایی که دکتر انجام میداد رو حس میکردم بعد یه فشار خیلی محکم زیر قفسه سینم نفسم رو بند آورد و برام ماسک اکسیژن گذاشتند و بعد زیباترین صدایی که تا حالا شنیده بود گوشم رو نوازش کرد البته گریه نبود صدای ناله کوچیک که به ماماها گفتم چرا گریه نمیکنه گفتند دارن تمیزش میکنن و برای یک لحظه آوردنش جلوی چشم و اون لحظه دلم میخواست بلند شم و سر به سجده بذارم و شکر خدای مهربون رو به جابیارم گیج نبودم اما تو حال خودمم نبودمم بعد دکتر کارش تموم شد و منو بردن ریکاوری پنج دقیقه اونجا بودم و بعد منتقلم کردن بخش بیرون اتاق مامان و خواهرام و شوهری انتظار میکشیدن و با دیدن من خوشحال به سمتم اومدن شوهری چشاش اشک داشت تو اتاق که رفتم دخملمو هم آوردن سفید و ناز مثل برف بود چشاش باز بود همه خوشحال بودن و بعد خواهرم دخترمو رو سینم گذاشت و من شیرش دادم چه حس زیبایی بود
واقعا من مادر شده بودم؟!!!!........
ساعت 3 ملاقات همه اهل خانواده اومدن دیدنم و همه خوشحال از وجود نازینی دخترم
عصر بود و هنوز پاهام سنگین بود و درد سراغم نیومده بود با خودم میگفتم پس کسایی که میگن سزارین بعدش درد داره پس کو؟؟؟
ساعت 7 شب بود که اومدن سوند رو کشیدن و گفتن باید راه بری ذره ذره تخت رئ دادم بالا و بلند شدم نشستم و کمی بعد بلند شدم خیلی سخت نبودو تونستم چند قدمی راه برم
اما ساعت که به 11 شب رسید درد رو با تمام وجودم حس میکردم و بدتر از همه اینکه مه یاس هم همش گریه میکرد و باید بهش شیر میدادم و از شیرم که خبری نبود
خلاصه اون شب سخت گذشت و ظهر فرداش مرخص شدم و رفتم خونه ...............
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطره زایمان سزارین من... 


